ادامه ی دیوار...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب



    دیدن این تصاویر ضرری نداره



    Top Blog
    وبلاگ برتر در تاپ بلاگر


    ارسال لینک


    کد شمارش معکوس سال نو

    برچسب ها

    بعله عزیزان داشتیم می گفتیم که .....

    اونشب تو خونه ی خانواده ی رانی چه غوغایی شده بود... تمام فامیل جمع شده بودند... بچه ها داشتند روی دیواری بازی میکردند که یکی از هم سن و سالاشون درست کرده بود بعضی هاشون با غرور خاصی به هم میگفتند چیزی نیست که... ما هم میتونیم... بعضی هاشون از هم می پرسیدند راس راسی اینو تونی درست کرده؟ و اونیکی هم میگفت بعله مثل ما بیعرضه که نیست یا یکی میگفت منم میخواستم درست کنم اما مامانم یا بابام نذاشت و از این قبیل حرفها... و بزرگترها هم داشتند در مورد تربیت بچه و تایید این موضوع که نباید استعدادهای بچه رو نادیده گرفت و انواع راهکارهای مختلف برای شکوفا کردن و پیشبرد استعدادها و توانمندی های مختلف بچه ها داد سخن میدادند و هرکس در این زمینه طوری حرف میزد که انگار بجای فامیل، اونهمه متخصص تعلیم و تربیت بچه ها با گرایش شکوفایی استعداد دور هم جمع شده بودند!!! و همه هم این کار رو تایید کردند که باید بچه به کارهای بزرگ دست بزنه تا بتونه در زندگی گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و به عنوان تایید فرمایشات حکیمانه شون دیوار رو به همدیگه نشون میدادند.

    بعد از این جریان اتفاقاتی افتاد که هیچکدام از آنها نه تنها اصلا دور از انتظار نبود که کاملا هم هر کسی انتظارش رو داشت مثلا:

    بعضی از مادرها از اولی که از خونه ی آقای رانی خداحافظی کردند تا درست داخل ورودی خونه ی خودشون با حالت قهر کرده با شوهر بیچارشون کاملا ساکت بودند و درست همینکه وارد خونه شدند و شوهر نگرانشون می پرسه چی شده خانم؟ مثل یک طلبکار خسته شده از عقب افتادگی بدهی ها ... با فریاد و اخم و انواع راههای متقاعد کردن! شروع به گلایه و ..... کردند که دیگه میخواستی چی بشه ؟؟؟ دیدی چه راحت آبرومون رو بردی؟؟؟؟؟ همه جا باید سرکوفت بخوریم... چیه؟ ...که تو بفکر ما نیستی .... ببین دیگران چقدر به بچه هاشون اهمیت میدن ... ببین چقدر پیش ما قیافه گرفتند .... مگه ما چیمون از اونا کمتره؟ مگه چی میشه تو هم یه ذره همت داشته باشی و .............

    بعضی از پدرها هم دقیقا همین رفتار رو با مادرای بیچاره داشتند که خانم محترم بچه اگه تربیت میشه مادر زحمت کش داره .... مگه من دل ندارم ... مگه من ازتون کم گذاشتم .... چه افتخاری برای ما آفریدی با این تربیت کردنت؟؟ بجای اینکه بچه بزرگ کنیم داریم گوساله بزرگ میکنیم که حد اکثر یه گاو بار بیاد ................

    البته بودند پدر و مادرایی که با هم جور دیگه ای صحبت کردند :

    -         عزیزم تشکر منو می پذیری؟؟

    -         بابت چی خانم؟

    -         بخاطر ظرافتت در این کار عاقلانه ات

    -         میشه بفرمایید من چه کار کردم؟ من که همه چی رو مدیون توام عزیزم ...

    -         نه خیر ما مدیون شماییم ...

    -         چقدر دیگه نازتو بخورم تا جواب بدی؟ .... میخوای همینطوری دورت بگردم تا بگی کدوم علامت سوالم جذاب بوده برات؟؟

    -         آخه این مهمونی هایی که شما انتخاب میکنی و ما رو می بری هر کدومش یه درس عبرتی به ما میده و یکی از یکی موثرتره تو زندگی مون ...

    -         نه خیر بلکه شما مثل زنبور روی گل هاشون میشینی که زندگیمو کردی عسل خانوم خوبم...

    -         عزیزم ... از شوخی گذشته مثل همیشه گوش بفرمان نظرتم درباره این ایده ی جدید برای تربیت بچه مون ....

    -         فداتونم میشم .... به روی جفت چشام .... مثل همیشه دارم براتون گل های من.......

    و صد البته پدر و مادرهایی هم بودند که با هم کاملا همنظر و هم رای بودند ...... یعنی دقیقا هر دوی اونا این کمبود تو زندگی شون رو تقصیر اون یکی میدونست و تا چند وقت درست جلوی بچه ها هر چی دهنشون بود به هم نثار می کردند ... بنده که از شرح جزئیات این گفتگوها معذورم ... چی؟ ... هیچی بابا ... نه دیگه  روم نمیشه... شرمنده ....  آخه میدونم بد آموزی داره .... نه ... ای بابا ... دِ ولم کنید نمی خوام بگم دیگه ...!!!

    این اتفاق اول و اما بعدیش رو.... بذارید از اینجا شروع کنم ...

    -         اوه آقای رونالد شما که نمیخواهید این همه آجر و سیمان و ماسه رو بدون کارگر توی خونه ببرید؟ ... چی؟ آخه چطور ممکنه ؟ آخه اون فقط شیش سالشه .... نمیدونم والا ... صلاح خودتونه...!!!

    -         نفهمیدم خانوم... گفتید برای بچه تون چی میخواهید؟ ... بحق چیزای ندیده و نشنیده ... اصلا میدونید شما با این پول چه اسباب بازیهای متنوعی میتونید براش بخرید؟ .... خودتون میدونید...!!!

    -         بله بله مبارک باشه ... اما برای کادوش چرا اینجا تشریف آوردید؟ ... چی؟ ... ببینم اتفاق خاصی براش افتاده ... نه منظوری نداشتم اما .. آخه ...!!!

    -         شهردار: بابا یکی برای من توضیح بده تو این شهر چه خبره؟ این چه معنی میتونه داشته باشه ؟ هیچ سازه ی غیر قانونی وجود نداره با این حال اینهمه مصالح ساختمانی کجا میره آخه؟ ببینم نمیخوایید بگید که قاچاق میشه که... ها !!!؟؟؟!!!

    -         ای بابا خانوم شما دیگه چرا جوگیر شدی؟؟ این حرفا رو نزن دخترم ... واااااااای خداااااا ... هیچوقت فکرشم نمی کردم به سر خودمم بیاد ... هیسسس خانوم چرا حالا جیغ میکشی؟؟.... ساکت بابا همسایه ها خبر دار شدند آبرومون رفت ... اصلا بدّرک ... چشم باشه میخرم ....!!!

    و به این ترتیب بود که اون روش تربیتی به هر صورتی که بود تمام شهر رو در بر گرفت ....

    تا اینکه ...

     یه شب توی اخبار شبکه ی سراسری اعلام کردند ... کودکان فلان شهر در زمینه ی ساخت دیوار استعداد خاصی را از خود نشان میدهند .... توجه شما عزیزان رو به گزارش همکارم در این زمینه جلب میکنم......!!!!

    تا اینکه ...

    یکی از نمایندگان مجلس در نطق آتشینی خطاب به وزیر آموزش و پرورش با بیان این نکته که ما در مقابل استعدادهای فرزندانمان به شدت مسئولیم افزود : همه ی عزیزان بر این نکته واقفند که آینده در دستان این گلهای زندگیمان است و اگر ما در پیشرفت آنان کوتاهی کنیم نسل های بعد در مورد ما چه فکری خواهند کرد؟.... آیا وقت آن نرسیده که این حرکت بسیار هوشمندانه رو که روزی اوستا کارهای ماهر ما هم گاهی در انجام اون باز میماندند و اکنون کودکان ما انجام میدهند قانونی کنیم......؟؟؟ که همه به اتفاق آراء به این لایحه رای مثبت دادند....!!!

    تا اینکه ...

    - بنده به عنوان وکیل قانونی این کودک ... از شما روسای محترم دادگاه خواهش میکنم ... از کنار این قضیه به این سادگی رد نشید کمی منطقی تر نگاه کنید ... آخه چرا باید اولیای این کودک اونو از این حق قانونی و عاقلانه اش منع کنند ؟ دیگه وقت این حرفها گذشته آقای رئیس ... دیگه گذشت اون زمانی که کودک فقط در مدرسه میماند و مثل ربات های بی خاصیت درس میخواند....!!!

    تا اینکه ....

    - هییییییششششششش واااااایییییی خدا مرگم بده .... خجالت بکش دخترم ... آبرومون رو از سر راه نیاوردیم که همین طور میریزیش دور .... این بچه باید بفهمه که هفت سالشه و هنوز یه دیوار هم درست نکرده ... بچه ها تو این سن و سال دور تا دور خونه و محلشون رو هم دیوار درست کردند ... دیگه تمام شهر رو بگردی خونه ای پیدا نمیکنی که حیاط داشته باشه از بس که توش دیوار درست کردند... فلانی بچه ش ۲۰ تا دیوار درست کرده هر کدومش از ۱۲ متر کوتاهتر نیست .... تو با چه رویی میخوای تو محل راه بری، تو فامیل سر بلند کنی؟؟؟

    عزیزان... بذارید بقیه اش رو در قسمت بعد براتون بنویسم ... خداییش خسته شدم ... دوستتون دارم

    فعلا خدانگهدار

    نویسنده : محمد عبدالحسینی بازدید : 1357 تاريخ : يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 1:19