دیوار..؟!! که چی آخه؟

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب



    دیدن این تصاویر ضرری نداره



    Top Blog
    وبلاگ برتر در تاپ بلاگر


    ارسال لینک


    کد شمارش معکوس سال نو

    برچسب ها

     

    عزیزان قضیه از اون جا شروع شد که ...

    در کل شهر کمتر کسی بود که مثل آقای سیمون رانی و همسرش خانم کارل رانی هم زن و شوهر خوبی برای هم باشند و هم پدر و مادری مسئولیت شناس و مهربون برای بچه شون تونی رانی. آقای سیمون همیشه سعی میکرد تمام امکانات رو برای بچه ش و تربیتش فراهم کنه که یه وقت خدای ناکرده چیزی کم نباشه آخه تربیت، مهمترین چیزه از قدیم و ندیم هم گفتند بچه عزیزه، تربیتش عزیزتر... مگه نه؟ به همسرش هم همیشه میگفت که سعی کن دقت کنی در تربیت بچه مون؛ آخه ما که نمیتونیم یه بار تو زندگی تجربه کنیم بعد یه بار دیگه با اون تجربه ها از اول زندگی کنیم که ؟ پس بچه ها عمر دوباره ی ما حساب میشن و باید از تجربه مون استفاده کنیم و چیزی از تربیتشون و زندگی شون تا جایی که میتونیم کم نذاریم.

    خانم کارل هم که همیشه سعی میکرد در تربیت بچه و همسر داری زنی وظیفه شناس و نمونه باشه تمام حرف های شوهرش رو تایید کرد ولی راستش در عمل مونده بود که باید چکار کنه و اصلا از کجا شروع کنه... برای همین هم یه روز پرسید:

    -         عزیزم میشه کمکم کنی ؟

    -         من هیچ وقت تو رو تنها نمیذارم عزیزم .... بگو چه کمکی از من ساخته است؟

    -         عزیزم من همیشه روی تو حساب میکنم همیشه هم خدا رو شکر میکنم که شوهر درس خونده و عاقلی گیرم اومده اما الان میخوام برام یه مثال بزنی ... آخه میدونی راستش نمیدونم باید برای تربیت بچه مون از کجا شروع کنم ... اصلا الان باید چکار کنم؟

    -         ببین عزیزم این یه کتاب تربیت کودکه ببین چه حرفای قشنگی توش نوشته... برای مثال از اینجا شروع میکنیم : «استعدادهای بچه ها رو شکوفا کنید و نگذارید که از بین برود کسی چه میداند؟ شاید یک روزی یکی از همین استعدادها، جهانی رو متحول کند... پس بگذارید انواع کارها را اولا خودشان انجام دهند البته تحت نظارت شما ثانیا شما هم به آنها کمک کنید که به بهترین وجه هر کاری که شروع نموده اند را تمام کنند»

    و هر دو نفر تصمیم گرفتند که از اینجا شروع کنند که استعداد بچه رو شکوفا کنند تو همین روزها یه بار بچه شون تونی کوچک یه سوال سرنوشت ساز از مادرش کرد که به نظر میومد نشون از استعداد درونیش میده؛ اون پرسید:

    -         مامان ؟ دیوار رو کی درست کرده؟

    -         اوستا کارهای زبردست بنّا عزیزم چطور مگه؟

    -         چطوری این کار رو کرده؟

    و مادر هم با ذوق زدگی بیش از حد شروع کرد به جواب دادن و توضیح کامل و تمام درباره ی اینکه اصلا تاریخچه ی دیوار چیه و از کجا احتمالا ساختش شروع شده و کی احتمالا برای اولین بار یه دیوار ساخت و احتمالا به چه صورت این کار رو کرده و چون زبون بچه رو خیلی قشنگ بلد بود و بسیار زیبا براش توضیح داد کار به جایی رسید که تقریبا دهن تونی کوچولو آب افتاد و تو دلش قند آب شد که ای کاش میتونست اونم یه دیوار ساز قدر و قهار بشه و این فکر و آرزو رو بصورت آهی از دلش بیرون داد. مادر هم که مهربان ترین خلق خدا برای بچه هاست طبق سفارش پدر تمام تلاشش رو کرد که بتونه برای فرزند دلبندش کاری کنه؛ بنابراین به بچه این فرصت رو داد که توی حیاط خونه شون یه جایی امکانات فراهم کنه که بچه بتونه یه دیوار بسازه. البته یادتون که نرفته؟ اون قرار نبود که در ساخت دیوار به بچه کمک کنه بلکه فقط وظیفه ی نظارت بر کیفیت داشت و بقیه ی کارها میبایست توسط خود بچه انجام میشد.

    آخه توی اون کتاب نوشته بود «پدر و مادرها باید بگذارند بچه ها هر کاری را که میخواهند انجام بدهند خودشان انجام بدهند و پدر و مادر در انجام کار کمک شان نکنند. اینطوری بچه، دست و پا چلفتی بار نمی آید و همیشه می تواند خودش از پس کارهایش بر بیاد و بقول معروف گلیم خود را از آب بیرون بکشد».

    خلاصه ی کلام نتیجه ی این بحث ها و تصمیم ها این شد که اون روز وقتی پدر اومد خونه، دید که درست وسط حیاط مستطیل شکل خونه شون یه دیوار یک متری بصورت کج ساخته شده با آجر و سیمان که حیاط رو به دو مثلث قائم الزاویه تقسیم میکرد و اونطرف دیوار یعنی روی پله های حیاط که به سالن میرسید، مادر و بچه ی عزیزش با لبی خندان و چهره های بشاش و ذوق زده دارند نگاهش میکنند، انگار که هر دو منتظر دریافت مژدگانی بودند که خبر خوشی رو به بابا بدن البته پدر برای اینکه بتونه بیاد پیش اونا مجبور بود که از روی دیوار رد بشه اما مهم نبود نباید زود قضاوت میکرد بلکه باید با صبر و حوصله به اونا فرصت میداد که در مورد این دیوار وسط حیاط؛ توضیح بدن دیگه؟ بنابراین به هر زحمتی بود خودش رو رسوند اونور دیوار و از پله ها بالا رفت... همینکه مادر توضیح داد که اون دیوار رو بچه شون به تنهایی و فقط با راهنمایی مادر درست کرده ؛ چشمان پدر از تعجب تقریبا گرد شد و از ذوقش با لبخند ... که نه ... خنده هم .. نه ... یعنی ... یه چیزی بین این دوتا ... دستاش رو باز کرد و بچه رو حسابی توی بغلش له کرد و اونو غرق بوسه کرد... بعد هم راستش دیگه چیزی برای تشویق بیشتر بچه به ذهنش نمیرسید جز اینکه بره و تمام فامیل رو دعوت به یه شام مفصل کنه تا هم بچه جلوی دیگران تشویق بشه و دست از کارش برنداره آخه برای پیشرفت استعدادش در آینده لازمه و هم اینکه درس عبرتی بشه برای فامیل و همه ی دلسوزان بچه ها تا اونا هم یاد بگیرند آخه بقول اون کتابه : «اگر پدر و مادر در تربیت بچه تمام سعی خودشون رو بکنند و بذارند بچه به کارهای بزرگ دست بزنه ؛ بچه هم به موفقیت های بزرگ خواهد رسید»

    اونشب تو خونه چه غوغایی شده بود... تمام فامیل جمع شده بودند... بچه ها داشتند روی دیواری بازی میکردند که .......

    ببخشید عزیزان اما بذارید بقیه اش باشه برای بعد.... هر چی سریعتر براتون مینویسم .. مخصوصا اگر برام نظر بذارید... قول میدم ... اما الان راستش خسته شدم ..... فعلا خدانگهدارتون

    نویسنده : محمد عبدالحسینی بازدید : 1401 تاريخ : شنبه 22 مهر 1391 ساعت: 17:10